آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٥ - ورقى از مكارم آثار - جهانبخش جويان
ورقى از مكارم آثار
جهانبخش جويان
مكارم الآثار در احوال رجال دو قرن ١٣و١٤ هجرى, مورّخ محقّق دانشمند ميرزا محمّدعلى معلّم حبيب آبادى, تصحيح و تحقيق و تكميل آيةاللّه حاج سيّد محمّدعلى روضاتى, اصفهان, انتشارات نقش مانا, ١٣٨١ش.
مكارم الآثار با آنكه به تفاريق و با فواصل زمانى معتنابه, و در اصفهان بدور از بازار گرم و پر شور كتاب در تهران و قم, منتشر گرديده است, از همان سال هاى نخستينِ انتشار و با همان دو سه دفترِ آغازين, پايگاه شايسته خود را در عداد منابع و مصادرِ تاريخ و تراجِم به دست آورده و امروزه يكى از منابع اصيل و اصلى در كارهاى پژوهشى خرد و كلان ـ و از آن ميان دائرةالمعارف هاى مختلف در دست تأليف در ايران ـ به شمار مى آيد.
اين حسن قبول و پذيرفتارى كه مكارم الآثار با آن مواجه گرديده از يكسو نتيجه سال ها كوشش و تتبّع و جمع مواد و مطالب مؤلف فقيد آن, مورّخ محقّق و دانشمند مدقّق, مرحوم ميرزا محمّدعلى معلّم حبيب آبادى(ره) است, و از ديگرسو مرهون اهتمام سيّدنا الاستاذ, آيةاللّه علاّمه حاج سيّد محمّدعلى روضاتى كه با دقتى حيرت انگيز به تصحيح و تعليق و آماده سازى تأليف صديق حميم و يار قديم خود مى كوشند. تعليقات پُر مايه و باريك بينانه علاّمه روضاتى ـ كه خاصه در جلدهاى اخير بسط و تفصيلى درخور يافته ـ آكنده از فرائد و فوائد و عوائد تاريخى و كتابشناختى و تراجمنگاشتى است و به گواهى اهل نظر در ارج و بها بر متن مؤلف مرحوم معلّم ـ طاب ثراه ـ غالب و فائق است; و چرا و چگونه نباشد؟! كه به قول بحترى:
قد طَلَبنا فَلَم نَجِد لكَ فى السؤ
ددِ والمَجد والمكارم مِثلا
پس, با آن نفاست تأليف و اين امتياز تحقيق و تعليق, اهل فن را بشارتى است كه پس از چند سال انتظار و لختى تعويق و تأخير, دفتر هشتم مكارم الآثار منتشر شد و هفت خان انتظار و انتشار را پسِ پُشت نهاد.
اين دفتر بر تراجم افرادى اشتمال دارد كه ـ بنا بر روش مؤلّف ـ ولادت (يا, احياناً: وفات) ايشان در دوره پنج ساله ١٢٨٦ تا ١٢٩٠هـ.ق. واقع گرديده است. (در واقع, با گذشتن چهل واندى سال از شروع در طبع اين كتاب تا حال حاضر, مسطورات نود و هفت سال ـ از ١١٩٣ تا پايان ١٢٩٠هـ.ق ـ در بيش از سه هزار و يكصد صفحه [و در قالب هشت جلد] چاپ و منتشر شده است); (الباقى مطالب يكصد وسه چهار سالى ديگر [است] كه اقدام در استنساخ [آن] از مسوّدات و تحقيق و ترتيب و تهذيب و تكميل و طبع آن, منوط به مشيّت الهى و اعانت و امداد غيبى است) (پيشگفتار مصحح); و ما از خداوند به دعا مى خواهيم محقّق والا مقام كتاب را چنان عمر دراز و توش و توان كافى روزى كناد كه هم اين تحقيق و هم ديگر تأليف ها و تصحيح هاى خود ـ خاصه شرح كبير روضات الجنات١ ـ را, به فرخى و پيروزى, به اتمام رساند; (وهذا دعاء للبَريّة شامل).٢
بجاست يادآورى كنيم: مصحّح و محقّق ارجمند كتاب, از سر فروتنى, از درج نام خويش بر روى جلد و نيز در صفحه عنوان, تن زده ـ كه رفتارى ستايش برانگيز است ـ ولى از همين رهگذر, در (برگه كتابشناسى كتابخانه ملى) نيز, هيچ نام و نشانى از مصحح و تصحيح و تعليق و مشاركت علمى او نيست, و اين, در دراز مدت, مايه ابهام و اشكال خواهد شد.
معلّم و مكارم
مكارم الآثار معلّم حبيب آبادى ـ طاب ثراه ـ از واپسين حلقه هاى سنّت و سلسله تراجمنگارى مَدْرَسى (classic)ى ماست; يادگار فرهنگى كه نويسندگى در آن بيش از معانى و بيان و طبع روان و دانش و ادب درس, در گرو دانايى و ادب نفس و بينش متعالى و متعهد بود; و معلّم حبيب آبادى از نخبگان آن فرهنگ به شمار مى رود.
آن گونه كه راقم اين سطور از ثقات اهل اصفهان (از جمله رفيق حجره و گرمابه و گلستان معلّم, يعنى علاّمه روضاتى) شنيده است, آن مرحوم, مردى دين ورز و عفيف و متأدب و غيور ـ و به قول شيخ اجل: (شب خيز و مولَع زهد و پرهيز) ـ بوده و اينك سطور مكارم الآثار, گواه راستين مكارم شِيَم اوست.
نمونه را, يكجا كه يكى از شعراى اصفهان در غزلى ـ آن گونه كه برخى شاعران ديگر نيز كرده و گفته اند ـ٣ (ترك ادب شرعى) كرده و در بيان شاعرانه نماز كردن به جانب چهره محبوب را بر نماز به سوى كعبه معهود ترجيح نهاده است, مرحوم معلّم پس از نقل آن غزل, نوشته: (عفا اللّه عنه فى قوله ايّاها و عنا فى كتابتنا لها!) (ص٢٧٩٠).
تصفّح مكارم الآثار عيان مى دارد كه نويسنده چه مايه جدّ و جهد و تتبع كرده و براى ثبت و ضبط اطلاعات به اين در و آن در زده و البته خوشبختانه كمال گرايى او را ايستا و ـ به مانند بعض مدققان ـ زمين گير نكرده است.
مرحوم معلّم حبيب آبادى خود در بخش احوال شادروان حاج مير سيّد على جناب اصفهانى(ره) مى نويسد:
(مرحوم حاج مير سيّد علي… در سنه ١٣٤٣ شروع در تأليف تاريخى براى اصفهان به نام الاصفهان كرد و چند سال در آن نهايت جد و جهد را به عمل آورد, و از غايت بسط و تفصيلى كه مى خواست در آن بدهد و همه چيز اصفهان را در آن بياورد, و هر روز اطلاعى تازه و چيزى نو غير از روز پيش به دست مى آورد, انجام آن همواره به تأخير مى افتاد.)
(اين قضيه پس از زياده بر سى سال در كار تأليف بودن به تجربه و امتحان و سير در احوال رجال و غور در كيفيت تأليف آنان بر ما مسلم و محقّق شد كه هر تأليفى را خواستند به منتهاى تتبّع و اطلاع برسانند, ناتمام مى ماند, و بهتر در هر تأليفى آن كه آنچه براى هركس آماده شد نوشته و مرتب كند و معطل اين نشود كه اطلاعى بيشتر به دست بياورد, زيرا بدين انتظار آنها هم كه دارد از ميان مى رود.
همين تأليفاتى را كه ما از برخى مى بينيم و بر آن عيب مى گيريم كه چرا فلان و فلان را در آن نياوردند, آنها هم مى دانستند اگر معطل آن بشوند چيزهايى به دست مى آورند, لكن آن تمام نخواهد شد, و بهتر همان بود كه آنها كرده اند و آنچه براى ايشان فراهم بوده ترتيب داده و منتشر نموده اند, و پس از آن ديگران هر چه يافتند به عنوان تكمله و تتميم بر آن بنويسند.) (ص٢٨٤٣ و٢٨٤٤).٤
على الظاهر مرحوم معلّم همين هنجار را نصب العين خويش قرار داده بوده است و مكارم بر همين منوال پديد آمده. آهسته ولى پيوسته حركت كرده, هرگاه اطلاع تازه اى يافته بر دستاوردهاى پيشينش بر افزوده, و با اين همه, شتابزدگى و بى حوصلگى به خرج نداده است.
در اينجا مى سزد نمونه اى بياوريم تا باز نمايد صاحب مكارم الآثار و امثال او, در چه حال و هوا و سن و سال, با حوصله اى تحسين برانگيز و اهتمامى شگرف, به ثبت و ضبط آگاهى هاى رجالى و تراجمنگاشتى دست يازيده اند:
مرحوم معلّم حبيب آبادى, شرح حال (شيخ عبدالكريم جزائرى) را از نوشتار مبسوط شيخ آقا بزرگ(قده) در نقباء البشر, در چند صفحه به پارسى ترجمه و تلخيص كرده و در مكارم درج نموده است و ـ به تعبير محقّقِ مفضالِ كتاب ـ (…اين نكته درس آموز… است كه صاحب نقباء شرح حال صاحب عنوان [=شيخ عبدالكريم جزائرى(ره)] را در نود سالگى خود تنظيم فرموده و مرحوم معلّم در سن نزديك به هشتاد با حوصله اى شگفت آور معظم آن را به پارسى رسا درآورده است.) (ص٢٩٨٢).
مرحوم معلّم, گاه در ضمن تراجم احوال, فوائد و مطالبى آورده است كه از حيث بسط و قابليت استقلال, مى توان آنها را (مقالات استطرادى)ى مكارم الآثار قلمداد كرد. نمونه را: (سادات عقيلى) (ص٢٧٦٠); (نفس زكيه ـ رضى اللّه عنه ـ و اعقاب او) (ص٢٧٦٣ـ٢٧٦٧); (انجمن هاى ادبى) (ص٢٧٩٤ و٢٧٩٥); (خاندان فيض كاشانى) (ص٢٨٦٤ به بعد); (شرح نسبنامه سيّد حسن رويدشتى با فوايد تاريخى فراوان) (ص٢٩١٩ به بعد); و….
وى در طى تراجم مختلف, گه گاه به آشنايى ها و آمد و شدها و نشست و برخاست هايش اشارت نموده (نگر: ص٢٧٥١ و٢٧٩٥ و٢٨١٠ و ٢٨٢٤ و٢٨٣٠ و٢٨٤٤ و٢٨٨٩ و٢٨٠٥ و ٣٠٤٥ و٣٠٥٧) كه هم معمولاً از حيث وقوف بر ميزان اطلاع او از كار و بار و روزگار صاحب عنوان مغتنم است و هم شواهد و مطالبى براى شناخت بهتر و بيشتر سيره فرهنگى و علمى خود او به دست مى دهد.
اين آشنايى ها و نشست و برخاست با اهل علم, منابع شفاهى و كتبى مهمى را از براى تراجمنگارى به حيطه ديد و اطلاع او آورده است.
نمونه را, مرحوم معلّم در جاى هايى (ص٢٧٩٧ و٢٧٨٩), از متفرقات و مسوّدات علاّمه استاد جلال الدّين همايى به نقل مطلب پرداخته, و چنان كه پيداست (ر.ك:ص٢٧٩٧) آن مرحوم را به يادداشت ها و پيشنويس هاى تاريخ اصفهان كبير استاد همايى ـ كه در آغاز, نامه دانشمندان خوانده شده بوده است (ص٢٧٩٨) ـ دسترس بوده و از اين حيث بر امتيازات مكارم الآثار افزوده.
در اين ميان از يكسو پارسايى علمى و امانت معلّم سخت ستودنى است كه حتى مرجع و منبع چاپ نشده و يادداشت وار را به دقت ياد مى كند, و از ديگرسو سماحت استاد همايى پديدارست كه نوشتارهاى خود را در اختيار آن مرحوم نهاده.
مسلماً اگر چنين سماحت ها و دانش پرورى ها در كار نباشد, پيدايى بسيارى از آثار سترگ علمى با مانع مواجه مى شود. تتبع در سيره محقّقان و نويسندگان بزرگ نشان مى دهد كه هم خود از اين گونه سماحت ها و كرامت ها برخوردار بوده اند و هم در برخوردار كردن ديگران ضنّتى نداشته اند.
در تعليقات همين دفتر مكارم مى خوانيم كه زركلى هر شنبه شب به كتابخانه احمد تيمور پاشا مى رفته و نسخه هاى كتب خطى او را مى ديده و آنچه مورد نيازش بوده به امانت مى برده و هفته بعد باز مى گردانده است (ص٢٨٨٧).
و شايد از اين مهم تر حكايت سماحت شريف عبدالحى كتّانى, صاحب فهرس الفهارس والأثبات متداول و معروف,٥ است كه دريغ مى دارم به عين لفظ صاحب تعليقات باز نوشته نشود:
(…محض حقشناسى و ذكر نمونه اى از صفات عالى و كرائم اخلاق, بازگو كردن اين داستان را لازم مى داند كه اين ضعيف [يعنى: علاّمه روضاتى] در… ايام كوتاه ارتباط با شريف محمّد عبدالحى, به نخستين جلد جامع الانساب اشتغالى داشت و در مقدمه آن كتاب هم از او يادى كرده است, بارى, در نامه اى از آن مرحوم سراغ كتاب طلعة المشترى فى النّسب الجعفرى كه سال ها پيش در ديار مغرب اقصى و به خط عربى مغربى چاپ شده بود, گرفتم. در پاسخ نوشت آن كتاب ناياب است: نسخه قليلة, أو قل: معدومة!. چيزى نگذشت كه ـ از راه غيرت و حميّت علمى و سيادت و اعانت به طالبان علم ـ او نسخه شخصى خويش را از كتابخانه معظمش برگرفته و تملك خود را بر روى صفحه نخست محو كرده و ذيلش چند سطرى به عنوان اهدا به اين جانب نوشته و با پست به اصفهان ارسال داشت. جزاه اللّه خيراً.) (ص٣٠٩٧ و٣٠٩٩).٦
پُر دور نيفتيم; به مكارم الآثار بازگرديم و ناگفته نگذاريم كه صاحب مكارم هرچند در تراجمنگارى بر طريقه سلف رفته, مانند بعض متقدّمان نقل به مضمون و معنا را بدون تنبيه و اخطار و هشدار, روا نمى دانسته و از اين رو گاه پس از نقل قولى مى نويسد: (انتهى بتغيير يسير) (ص٢٧٤٧ و٢٨٢٩). اين دقت و صراحت, از ديگر امتيازات مكارم الآثار است.
خواندنى هاى دفتر هشتم
به قول هندوشاه نخجوانى, صاحب تجارب السلف, (كتب تواريخ نفس را متفرجى نزه ومتنزّهى بديع باشد زيرا كه وقايع غريب و حوادث عجيب و اتفاقات نادر گذشتگان بداند.)٧ پس اى بسا به مصداق (رَوّحوا القلوب, وابتغُوا لها طرف الحكمة, فإنها تملُّ كما تملُّ الأبدان),٨ بتوان با جستن طرائف و خواندنى هاى مندرج در تضاعيف تراجمنامه ها و تفاصيل احوال علما كه (از رفتگان تازى و بگذشتگان پارس/رانند داستان و حكايات نادره)٩, راحتى به روح رسانيد, و مهم تر از آن, نكته ها آموخت. بى سبب نبود كه پيشينيان در كتاب هايى كه براى ترويح جان و تفريح خاطر خوانندگان مى نوشتند, يكى از موضوعات اصلى را, نوادر و بدائع حالات و سخنان نامداران قلمداد مى كردند.
به هر روى, غرائب و طرائف و بدائع ـ كه براى مراجعان عادى هم, دست كم به يكبار خواندن مى ارزد ـ در دفتر هشتم مكارم الآثار كم نيست; نمونه را:
* (شيخ عبدالحسين [حويزى] چندان در نظم شعر كوشش داشته كه بدان معروف و مشهور گرديد…, و اين قدر شعر گفت كه به حد غرابت رسيد, چنان كه در چندين سال زياده بر صد هزار بيت شعر در موضوعات مختلفه سراييد كه همه از طبقه متوسطه و از صناعت لفظى بر طريقه قدما بود) (ص٢٨٣٥).
* (مرحوم آقا سيّد محمّدباقر [قزوينى]) كه (از اعاظم علما و فقها بوده) و (در فقه و اصول و فنون معقول تأليفاتى نگاشته), (در خط نسخ و شكسته در ميان علماء نظيرى نداشته) (ص٢٧٩٣).
* (سيّد مرتضى [شجاع السادات شيرازى]… در فنون ادبيت و خط زيبا و سرودن اشعار غرّا يدى طولي§ به هم رسانيد, و در اشعار سيّد الشعراء تخلص مى نمود لكن چيزى از اشعارش فعلاً در دسترس نيست!) (ص٣٠٢٤).
* (ميرزا سيّد ابوالقاسم علاّمه تبريزي… از علما و فقهاء آذربايجان و در قوّت حافظه و سعت تتبّع و احاطت به بسيارى از فنون و فضايل ديگر قدوه همگان بوده. …پسرعمّه اش آقاى ميرعماد نقيب زاده … درباره وى نوشته: …از حيث علم و فهم و درايت, نابغه عصر خود بود; و مى توان گفت كه هيچ نوشته را نديده مگر آنكه آن را در حفظ داشت. ايّامى كه در حضرتش مشغول استفاده بودم هيچ وقت نديدم كتابى را باز كرده و عبارتى را بخواند, بلكه كتاب در برابر ما باز بود و او عبارت را از حفظ تقرير مى نمود. نه تنها مقامات حريرى و حميدى و كليه منظومه هاى علمى و ادبى و قصائد مغلقه و مشكله شعراى عرب و هزاران حديث و روايات با سلسله و سند را در حفظ داشت, بلكه هيچ موضوع علمى و ادبى و تاريخى نبود كه چندين مثل از متقدّمين و متأخّرين و ارباب لغت را در آن مواضيع شاهد و مثال نياورد. در علم حروف و جفر و رمل احاطه كامل داشت. زبان فرانسه و انگليسى و تركى عثمانى را به خوبى مى دانست, و فصيح ترين محاور و نطّاق در عربى بود.) (ص٢٨٩٨ و٢٨٩٩).١٠
* (ميرزا جعفر تبريزي… در علم طب و تدريس سطوح اين فن, به تخصيص: (قانون شيخ رئيس), نظير نداشت. طلبه اين صناعت شريف از بلاد بعيده به قصد او شدّ رحال مى كردند, ولى از عمل بهره اى نداشت و معالجت نمى توانست) (ص٣٠٠٦).
* (حاجى محمّد اسمعيل مدهوش از جمله شعراى عصر خود بوده… و درس نخوانده و سواد تحصيل نكرده اشعار خوبى مى ساخت, بدين طور كه گاهى حالتى به وى دست مى داد كه هم شعر مى گفت و حاضرين مى نوشتند, و هم مى توانست از روى خطّ بخواند, و پس از آنكه آن حال از او سلب مى شد نه شعر مى توانست بگويد و نه بخواند و نه آنها را كه گفته بود يادداشت نمايد, و بدين ترتيب ديوانى براى او فراهم آمد به نام ارشاد السالكين و انيس العاشقين…) (ص٢٨٨١).
* (ضياءالسّلطان لشگرى بروجردي… [از] موقعى كه به حكومت اردبيل منصوب بود… مدت ها… به سير و سلوك اشتغال ورزيد و… در آخر عمر به سكته مبتلا شد و مدتى بسترى بود, و با آن حال هماره ذكر خدا را مى نمود… و يك هفته قبل از فوت اظهار داشته بود كه خواب ديدم بر بالاى بلندى ايستاده و اين آيه را مى خوانم: يا لَيت قَومى يَعلمونَ بِما غَفَرَ لى ربّى وجعلنى مِن المُكرمين.) (ص٢٩٣٩ و٢٩٤٠).
* (مرحوم حاج شيخ عبداللّه [مامقانى] توفيق غريبى در كثرت تأليف داشته, و خود در اين باره حكاياتى كرامت مانند در تنقيح المقال نگاشته, و كليه تحريرات خود را سه برابر جواهر پنداشته. … كتاب منتهى مقاصد الأنام در شرح شرايع الاسلام… نخستين تأليف او است در ٦٣ جلد!) (ص٣٠٤٨ـ٣٠٥٠).
* (دوستعليخان فرزند حسينعليخان معيّرالممالك… از اعيان زمان ناصرالدّين شاه بوده و عشقى مفرط به جمع جواهرات و ساير اشياى نفيسه داشته و از آن جمله كتابخانه اى فراهم نموده بود كه يكى از بزرگ ترين كتابخانه ها و از نفايس آن قرآن خطى كوچكى بوده كه در آن زمان يك كرور تومان قيمت بدان نهاده اند.) (ص٣٠٧٨).
* (شيخ جعفر آل كاشف الغطاء نجفى(ره)… فرزند شيخ على بن شيخ جعفر… از جمله علماء فقه و اصول [است كه] … در ادبيّت و شعر تبحّرى تمام به هم رسانيد, و در حفظ اشعار و اعتنا به آن اهتمامى وافى مبذول مى داشت, چنان كه ديوان متنبّى را از بر نمود و به اقراء و دراست آن همواره همّت مى گماشت, و بسى حاضر جواب و نادره گو و تند خاطر و نيكو فهم بود…) (ص٣٠٥٤).
* (حاج ميرزا عبدالحسين [ذو الرّياستين]… در شب دوشنبه ٣شوّال سنه١٣٧٢… در طهران وفات كرد… و عجب اين كه وى و پدر و جدّش همه در ماه شوّال وفات كرده اند و آن هم در دهه اوّل…) (ص٣٠٤٤ـ٣٠٤٦).
* (ميرزا عبدالحسين آيتى يزدي… در ماه جمادى الاولى سنه ١٣٦٤… به اصفهان آمد… و كراراً ملاقات و مقالات با او دست داد… و از آن جمله گفت: به قلبم چنين القاء شده كه ماده تاريخ وفاتم كلمه (آيتى خاموش) ١٣٦٨ خواهد شد, واللّه اعلم) (ص٢٨٣٠).
محقّقِ مفضالِ كتاب در تعليقات فرموده است: (آيتى در سوكنامه نظم و نثرى كه براى مرحوم حاج سيّد محمّدعلى مباركه يى واعظ مبرّز اصفهان در آيين اسلام… به چاپ رسانيد, همين (خاموش آيتى) را يادآور شده و تأكيد نموده كه: فراموش نشود!
…قضا را حيرت آور است كه اين جمله اگر با واو معدوله مرسوم در پارسى (خواموش آيتى) حساب شود (١٣٧٣) درست تاريخ وفات او خواهد بود.)/ (ص٢٨٣٣).
در اين ميانه سرگذشت هايى هست, نمودار احوال مردمانى نيكبخت و سعادتمند كه كامِ آرزومندانِ (حياتِ طيّبه) را شيرين مى دارد:
خوشا به حال (حاجى محمّد زمان ساقى خراسانى) كه (غالب اوقات بعد از اداى فرايض و نوافل و مواظبت اوراد و اذكار به تلاوت قرآن مجيد و مطالعه احاديث و اخبار مشغول مى بود) (ص٢٧٦١ و ٢٧٦٢); خُنُكا (ميرزا محمّدعلى [قدسى] خوشنويس) كه (در تندنويسى خط نسخ چنان بوده كه ـ غير از متفرقه ـ ٩٧قرآن نوشته) (ص٢٨٢٦). زهى (شيخ محمّد مهدى عماد المحقّقين [معروف به: حاج عماد فهرسى مشهدى] كه (مردى فاضل و محدّث بود… و هماره به خطابت و موعظه مى پرداخت و زمانى هم به خدمت گذارى كتابخانه رضويّه مفتخر بود, و عمرى را به عفاف و مناعت گذرانيد, و از اموال دنيا جز خانه متوسط و كتابخانه اى حاوى انواع كتب نفيسه براى خود فراهم نكرده بود و در اواخر عمر… كتب خود را… هديه كتابخانه مباركه رضويّه فرمود, و به ترتيب و تأليف فهرستى براى آن مشغول و به همين جهت به فهرسى مشهور شد, و هم كتابى به نام امان الحثيث از لهو حديث در علم درايه تأليف كرد) (ص٢٨٦٨); نيك بختا (حاج شيخ حبيب اللّه قمى) كه (در قريه زيوان بلوك پشابويه تهران كه در نزديك ورامين است سكونت نموده, و مدت سى سال در آنجا به وظايف شرعيه اشتغال داشت, و همواره به تأليف و تصنيف روز مى گذاشت, و از آن جمله كتابى دارد به نام جوامع الخيرات در تفسير آيات كه تا دو جزء قرآن در پنج جلد رسيده و مشتمل بر تحقيقات وافيه و تأويلات آنها [:آيات], و حاوى فنون كثيره و علوم ادبيه و منطق و فقه و اصول و تاريخ و ذكر عقائد و آراء ملل مختلفه و جواب شبهات آنها و غيره است…) (ص٢٩٦٩).
از بابت تفريح خاطر خواننده عرض كنم كه مطالعه دفتر هشتم مكارم الآثار از (عبرت هاى دنيوى) نيز خالى نيست. نمونه را, در تعليقات احوال (سيّد ابوالحسن دلدارى(ره)) كه از ارباب تصنيف و روايت بوده است, به نقل از تكمله نجوم السّماء, مى خوانيم: (اين همه رسائلها مع اجازات آن مرحوم ضايع شد چون در آخر عمر يك زن خواسته بودند بعد فوت آن مرحوم آن زن همه كتب را گرفته فرار كرد!) (ص٢٨٩٨); فاعتبروا يا أصحاب الكتب والإجازات!
تحقيقِ مكارم الآثار
تحقيق و آماده سازى متن مكارم الآثار با دقت و احتياطى وسواس گونه انجام گرديده كه در اين گونه كارها ستودنى است و محقّق محترم به هيچ روى ـ نه به عنوان معاصرت با مؤلّف و نه به بهانه معاشرت و مصاحبت و مخالطت با او ـ دست به تصرّف در متن كتاب نگشوده و حتى سهوها يا ناتمامى هاى مكارم الآثار را محملى براى تغيير و تبديل نساخته است: اگر مرحوم معلّم(ره) نقد حالى را ناتمام نهاده (ص٢٩٥٧) يا ترديد و تأملى داشته (ص٢٩٥١) يا تصرّف و تجديدنظرى كرده (ص٢٨٣٠) يا حتى سهوى نموده (ص٢٧٩٤), نوشتار او بعينه ضبط گرديده و ـ برخلاف برخى طبع ها و تحقيق هاى كذايى معاصر! ـ معركه تاخت و تاز و تبديل و تغيير قرار نگرفته است.
در مقابل, محقّق, در بخش تعليقات ـ كه محل سزاوار اظهار نظر اوست ـ به تتميم و افاده و تكميل و ايضاح پرداخته, اگر لازم ديده نوشتار مؤلّف را مورد ترديد و استفهام قرار داده (ص٣٠٤٤) و در موارد متعدد به نقد كشيده و تخطئه فرموده (ر.ك: ص٢٨٠٩, ٢٨٧٩, ٢٩٦٣, ٢٩٦٩, ٣٠٦١, ٣٠٧٠ و٣٠٧٩).
از موارد جالب توجّه, ترجمه حال (حاج ميرزا حسين كهنگى اصفهانى است كه مرحوم معلّم ذيل آن نوشته: (احوالش را آقاى سيّد محمّدعلى روضاتى در ورقه اى نوشته و داده اند…) (ص٢٩٣١) ولى مصحح محترم كه اينك بدان يادداشت دست نيافته و به عبارتى از استدراك (بضاعت خويش) ناكام شده!, به ناچار از كتاب دانشمندان و بزرگان اصفهان استفاده و نقل فرموده است! (ص٢٩٣١).
برخى ناهمسويى هاى نظرى كه ميان ماتن و محقّق وجود داشته, نشانه هايى در تحقيق و تعليق كتاب بر جاى نهاده كه در جاى خود خورند توجّه و مستعد تأملات شيرينى است.
يكى از مواضع تفاوت مشرب و دگرسانى دين نگرى, ميان مؤلّف مكارم و محقّق آن نحوه نگرش و داورى ايشان در باب اهل سلوك صوفيانه (و تصوف خانقاهى و صوفيان اهل خرقه و فرقه ـ به نحو اخص) مى باشد. مرحوم معلّم به اين طائفه حسن ظنى دارد و فى الجمله سلوك و عبادت ايشان را به ديده تحسين مى نگرد و به تعابير تمجيدآميز ياد مى كند; در مقابل, محقّق مفضال, چندان ارادتى به طائفه مذكور ندارد و مضامين تعليقات ـ و احياناً نشانه هاى سجاوندى كه در متن مى نهد ـ نمودار همسويى نگاه او با گروهى از مشايخ اقدم و خاصه بعض افاضل متشرعه در سده هاى دهم و يازدهم و دوازدهم است كه به عقيده ايشان, غالب (فرق اهل تصوف و عرفان, پيوسته در پى اظهار و اثبات كرامات و منامات و مقاماتند) (ص٢٧٨٦) ـ واللّه أعلم بحقائق الأمور١١ (و تفصيل دگرسانى را, ر.ك: ص٢٧٨٣ـ ٢٧٨٦, ٢٨٠٠, ٢٨٧٠, ٢٨٩١, ٣٠٤٤ـ٣٠٤٦ و٣٠٨٢).
موضوع مشروطه, از ديگر مواضع افتراق نظر ماتن و محقّق است. مرحوم معلّم همچنان كه (طرفدارى استبداد) را معطوف بر (ضد مشروطيت) مى نويسد (ص٢٨٢٨), (مشروطه طلبى) و (آزادى خواهى) را بر هم عطف مى كند (ص٢٧٧٩); ولى محقّق كتاب بدين توجّه دارد كه (بعد از استقرار مشروطيت), آن هم (مشروطه آن چنانى و دستورى), (اوضاع ايران رنگى ديگر به خود گرفت) (ص٢٧٧٩ و٢٩٠٥ و٢٩٧٧) و اعتقاد دارد بزرگان مخالف مشروطه, مردمانى دورانديش بودند كه آماج هتك و ناسزاى امثال نسيم شمال واقع شدند و خود نسيم شمال ها نيز پس از استقرار مشروطه پشيمان و متحسّر گرديدند! (ص٢٩٠٥) در اين منظر و با تكيه بر دو دستگى و اختلاف عقيده و مرامى كه درباره مشروطه در ميان بوده است, محقّق كتاب, نه اين گفته ماتن را مى پذيرد كه مظفرالدّين شاه, با اعطاى مشروطيت, محبوب قلوب مردم ايران شد, و نه اين سخن او را كه محمّدعلى شاه قلوب اهل ايران را از خود منزجر كرد (ص٢٩٧٧); پس تلاش براى حكومت مشروطه را (مجاهدت) خواندن و مشروطه جويان را (آزاديخواه) ناميدن, در ديدگاه محقّق, محل تأمل ـ بل: تعجب ـ است (ص٢٩٥١).
بارى, مشروطه هرچه بود, پىآمدش آن حكومت است كه مرحوم معلّم, (ميرزا ابراهيم حكيم الملك) را در آن چنين وصف مى كند: (او برخلاف اكثر رجال و زمام داران مملكت, مردى درستكار بوده, و نه از كسى رشوه مى گرفته و نه به كسى مى داده) (ص٢٨٩٤)!
… بگذريم… مرحوم معلّم در ترجمه حال (ملا آقاى فاضل دربندى(ره)), البته بيشتر به نقل از اعيان الشيعه, درباره غرابت و عدم اعتبار اكسير العبادات مشهور او سخن گفته است (ص٢٧٧٦ـ ٢٧٧٨).
محقّق ارجمند, اين نحوه گزارش حال آن محدّث فقيد را نپسنديده و ناخشنودى خويش را از همان آغاز تعليقه اش در عبارات باز تابانيده است:
(شرح حال درست و محترمانه صاحب عنوان را در كتاب خلد برين بيان الواعظين… و الكرام البررة… بايد خواند…. در ميان نويسندگان گستاخ عصر پهلوى ها دو تن به گزافه گويى و هتاكى پرداخته عنان قلم را رها و آزادانه هرچه خواسته اند درباره صاحب عنوان و مطلق عزادارى شيعيان, رطب و يابس به هم بافته اند…); و سپس به معرفى آن دو نويسنده فارسى نويس پرداخته شده است (ص٢٧٧٨).
ناخشنودى محقّق محترم از طرز تعبير آن نويسندگان و حتى بيان صاحب مكارم درباره محدّث دربندى بى وجه نيست.
متأسفانه در انتقاد از مرحوم ملا آقاى فاضل دربندى و اكسير العبادات او افراط هايى شده است كه هنوز هم ادامه دارد.
اين مرد بزرگوار كه به گواهى يكى از پيشروان انتقاد از او (در اخلاص به خامس آل عبا(ع) بى نظير بود)١٢ و به قول مرحوم معلّم (در بكاء و ابكاء بر حضرت سيّدالشهدا(ع) اوضاعى غريب از او سر مى زده و اهتمامى تمام بدان ابراز مى نموده) (ص٢٧٧٦), پاره اى اخبار غير قابل اعتماد را از (اجزاء كهنه)ى متعلق به يك سيّد عرب نقل نموده است و (خود در آن كتاب, تصريح به ضعف روايات آن اجزاء و ظهور علامات كذب و وضع در آن كرده).١٣ با اين همه بى مبالاتى برخى روضه خوانان در نقل از آن كتاب,١٤ على الظاهر بر حدت و حساسيّت مطلب افزوده و واكنش هاى تندى را در پى آورده است.
ما, ولو آنكه با پاره اى انظار و اخبار فاضل دربندى موافق و همداستان نباشيم, بايد بدانيم: اولاً آن مرحوم در نقل و حتى اعتقاد به بعض آنچه شايد مورد انتقاد ما باشد, تكرو يا پيشرو نيست; ثانياً ـ و به هر روى ـ در باب دامنه غرابت اخبار و اقوال او بايد احتياط و تجديدنظر كرد.١٥
بارى, از مكارم الآثار پر دور نيفتيم و تنها بر اين معنا تأكيد ورزيم كه يكى از گرانيگاه هاى نظر و تأمل محقّق ارجمند مكارم, محترمانگى شرح حال ها (ص٢٨٤٧ و٢٨٥٤) و رعايت حرمت دانشوران دين است, و خود محقّق نيز حتى در رد و نقد مى كوشد چنين حرمت هايى را پاس دارد.
مرحوم معلّم شرح حال مفصلى از براى (سيّد عبدالحيّ حسنى لكهنوى) رقم زده (ص٢٧٦٣ـ٢٧٧٢), و محقّق در تعليقات خود بر آن مى نويسد: (شرح حال سيّد عبدالحى صاحب ترجمه را مرحوم معلّم در حدود و حوالى سال ١٣٦٥ق كه از سلامت و فراغتى برخوردار بود با حوصله و دقت تمام به اين طول و تفصيل زائد, از دو سه مأخذ هندى ـ ياد شده در متن ـ ترجمه و ترتيب داده و در حقيقت, استادى و براعت و تضلع خود را آشكار نموده, و الاّ اين همه قلمزدن و صرف وقت لازم نبوده است.) (ص٢٧٧٢)
بدينسان, محقّق نقد روشى خود را بر ماتن, در نهايت تأدّب مجال طرح داده است.
جاى جاى تعليقات آكنده است از اصلاحات و انتقاداتى كه محقّق دانشور كتاب بر سخن تراجمنگاران ديگر و كتابشناسان و مورّخان وارد ديده و مطرح ساخته است (ص٢٧٤٩, ٢٧٥٣, ٢٧٥٨, ٢٧٧٤, ٢٧٩١, ٢٧٩٣, ٢٧٩٦, ٢٧٩٨, ٢٨٥٢, ٢٨٥٥, ٢٨٦٦, ٢٨٦٧, ٢٨٩٢, ٢٨٩٧, ٢٩٠٠, ٢٩٠٢, ٢٩٠٦, ٢٩١٦, ٢٩١٧, ٢٩١٨, ٢٩٣٤, ٢٩٣٨, ٢٩٥٠, ٢٩٥٢, ٢٩٦٠, ٢٩٦٩, ٢٩٧٣, ٢٩٧٤, ٢٩٨٤, ٢٩٨٨, ٢٩٨٩, ٣٠٠٢, ٣٠٠٩ـ٣٠١٢, ٣٠٢٦, ٣٠٢٧, ٣٠٤١, ٣٠٥١, ٣٠٥٣, ٣٠٦٥, ٣٠٧٢, ٣٠٧٣, ٣٠٧٦, ٣٠٧٧, ٣١٠١, ٣١٠٤, ٣١٠٥, ٣١١٢, ٣١١٣ و٣١١٩).
شمارى از تدقيقات نويسنده تعليقات ناظر به اشتباهاتى است كه از ضبط سنوات و… به اعداد ـ و نه حروف ـ پيش آمده است. محقّق محترم, از آن, به (آفات ارقام هندى) (ص٢٨٠٩) و كلماتى از اين دست (ص٢٨٣٢, ٢٨٤٨, ٢٨٥٥, ٢٨٦٠ و٣٠٥١) تعبير مى كند و عاقبت بدرستى نتيجه مى گيرد كه (به تاريخ هايى كه در عموم كتب و خصوص مجلدات طبقات [اعلام الشيعة] و الذريعه به ارقام چاپ شده است چندان اعتبارى نيست و بايد تثبّت كرد.) (ص٣٠٦٢).
اصولاً مواجهه محقّق كتاب با مآخذ و منابع, نقادانه است و به طرزى هوشمندانه مسطورات هر مأخذ را ارزيابى مى كند و احياناً خواننده را به تصرّفات و دستكارى هايى هم كه در منابع صورت پذيرفته است, توجّه مى دهد.
نمونه را, به مناسبتى در تعليقات مكارم الآثار مى خوانيم كه (تاريخ ١٢٩٠ق. كه به نقل از الذريعه آورده اند و گويا به كلى عنوان آنجا, از افزوده هاى آقاى علينقى منزوى است نه از مؤلّف اصل) (ص٣٠٦٠); و جاى ديگر (ص٢٩٨٨) مطلبى را (از جمله اضافاتى كه به هنگام چاپ الذريعه در آن وارد كرده اند) قلم مى دهند.١٦
فوائد متفرقه تاريخى و رجالى و كتابشناختى و… در تعليقات دفتر هشتم مكارم الآثار فراوان است ـ و گاه همچَند مقالتى است: معرفى يك شجره نامه و شناسايى شكوه اصفهانى (ص٢٩٩٢ـ٢٩٩٦), تناقض گزارش هاى يك منبع درباره اقبال لاهورى و وحدت وجود (ص٢٩٩٨), شرح ديد و بازديد حاجى سبزوارى با ناصرالدّين شاه١٧ (ص٣٠٠٠ و ٣٠٠١), نظر نسابگان درباره نسب سيادت عبدالقادر صوفى (ص٢٧٧٢), ندوى ها و مرامشان (ص٢٧٧٣), ارزش و خدمات مجله آيين اسلام (ص٢٨٣٢), داورى بين مرحومان معلّم و آيتى در ضبط يك تاريخ (ص٢٨٣٢), داورى درباره (بامداد) تراجمنگار (ص٢٨٣٢ و٣٠٠٢), چاپ هاى تذكرةالمتقين و اشتباهاتشان (ص٢٨٥٠), خاندان نسيم شمال و وجه اشتهار او به سيادت (ص٢٩٠٤ و٢٩٠٥), احوال فتح اللّه شاعر اصفهانى (ص٣٠١٠ به بعد), تحقيقاتى در احوال شهيد ثانى (ص٣٠٣١ـ ٣٠٣٥).
از ديگر نكات پراكنده قابل توجّه در تعليقات, اينهاست: توجّه به دانش و خوى ميرزا حسنخان جابرى انصارى (ص٢٨١٢ و٢٨١٢), كيفيت و حال كتابخانه و كتاب هاى سيّد جعفر آل بحرالعلوم نجفى (ص٢٩٦٣ و٢٩٦٤), آفاق فكرى (سيّد جمال الدّين الحسينى الافغانى) (ص٢٩٨٥), صافى نامه و فيض ايزدى و اهميت آن (ص٢٩٥٠), تنبيه به حال دو معاصر همنام ـ براى عدم التباس ـ (ص٢٨٨٣), خواندنى و آموختنى بودن تفصيل احوال و اشعار شيخ على شاعر مطيرى (ص٣١٠٢), يگانگى و علوّ مصنفات سيّد عبدالحسين شرف الدّين(ره) (ص٣١٠٠), يكى از بهترين نمونه هاى شرح حال در نقباءالبشر (ص٣١٠١), هويت سياحتنامه ابراهيم بيك (ص٣٠٦٠), آموزندگى و خواندنى بودن شرح حال شيخ على مرندى (ص٢٨٥٤), خواندنى بودن گزارش اديب الملك از ديدار با امام جمعه كرمانشاه و عموزاده اش (ص٢٩٣٧), تكرارى بودن يك مصراع در دو ماده تاريخ (ص٢٧٧٥).
اين تعليقات آفاق تازه اى را هم فرا روى دانش طلبان جوان و محقّقان نو قلم مى گشايد و طلاب و دانشجويان را به موضوعات تحقيقى و تأليفى متنوعى رهنمون مى شود.
چه, در جاى جاى تعليقات طابع ارجمند مكارم الآثار, اشاراتى درباره كارهاى كردنى و تحقيقاتى كه شايسته است انجام گيرد ـ به تعبير امروزيان: (بايسته هاى تحقيق و نشر) ـ وجود دارد:
* درباره لالى الأخبار مرحوم (شيخ محمّد نبى توى سركانى) نوشته اند: (چهل سالى پيش از اين زمان, اهل خير و فضل قم كتاب را در سه مجلد به چاپ حروفى منتشر ساختند. اينك شايسته است با بهره گيرى از نسخه هاى خطى كتابخانه مدرسه مروى تهران كه به دست شخص مؤلّف مقابله و تصحيح شده… چاپ محقّقانه اى از آن اثر گرانسنگ به بازار دانش روانه شود ان شاءاللّه). (ص٢٧٥٥ و٢٧٥٦)
* در ذيل ترجمه حال (مرحوم حاج ملا حسينعلى تويسركانى) مرقوم فرموده اند: (…تحقيق كامل درباره مجموع احوال و آثار صاحب عنوان كارى بسيار لازم و مفيد است) (ص٢٧٥٥).
* در تعليقات ترجمه حال (مرحوم شيخ عبدالحسين تهرانى)(قده), (معروف به شيخ العراقين), نوشته اند: (…داستان زندگى مرحوم شيخ العراقين, به مناسبت هاى گوناگون, در كتب فارسى و عربى چندى ديده مى شود و شايسته گردآورى در يك رساله است) (ص٢٧٧٤); آنگاه بعض اين مصادر و منابع را شناسانيده اند.
* در تعليقات شرح حال (حاج ميرزا حسنخان انصارى اصفهانى) كه ـ به سبب تخلص شعرى اش (:جابرى) ـ (خود را شيخ جابرى شهرت داده) بوده است و خاصه به سبب تاريخ اصفهان اش در اين روزگار هم آوازه اى بلند دارد, مى خوانيم كه آن مرحوم (گوشه هايى از وقايع زمان و ديدارهايش با رجال دوران) را به ثبت آورده; افزون بر آن, (تحقيقات و داورى هاى او پيرامون احوال و آثار رجال سده هاى قديم اسلامى نيز شگفت آور و بسى مغتنم و معتبر است) و (به هر حال اقدام و اهتمام در تجديد [طبع] و تحقيق همگى آثار ارزشمند شيخ جابرى لازم و مفيد خواهد بود, به شرط امانت و اهليت) (ص٢٨١٢).١٨
طابع دانشور مكارم الآثار و صاحب تعليقات محقّقانه آن كه على الخصوص به جوهر الجواهر مرحوم جابرى تعلق خاطرى وافر داشته و بر آن (تكمله و تعليقاتى) هم نوشته اند, همچنين مى نويسند: (تجديد چاپ محقّقانه جوهر الجواهر خدمت بزرگى به جهان دانش خواهد بود) (ص٢٨١٥).١٩
* در تعليقات شرح حال (مرحوم آقا مير سيّد محمّد شهشهانى) كه از فقيهان و مجتهدان بنام دارالعلم سپاهان ـ صينت عن الحدثان ـ بوده است, مرقوم داشته اند: (تمام آثار قلمى مجتهد شهشهانى اعم از فارسى و عربى شايسته طبع و تكثير است, يعنى براى مشتغلين به علم فقه و اصول ـ از هر نظر ـ پر فائده و واجد اهميت مى باشد. اميد است در آتيه نزديك گروهى از افاضل حوزه هاى علميه با گردآورى نسخه هاى گوناگون آن آثار پر ارج ـ از كتابخانه هاى عمومى و شخصى ـ به اين مهم قيام و اقدام فرمايند.) (ص٢٨٤٠).
* ذيل ترجمه حال (مجدالدوله ناصرى, شاعر قاجار) نوشته اند: (احوال و آثار صاحب عنوان ـ كه دايى ناصرالدّين شاه بوده ـ در مجلدات تاريخ رجال ايران بامداد و روزنامه خاطرات اعتماد السلطنه و با نمونه هايى از اشعارش در مجمع الفصحاء و امثال اين كتب, شايان بررسى است.) (ص٢٨٧٧)
* در تعليقات سرگذشت (مرحوم شيخ راضى نجفى) كه (از اجله علما و مدرسين نجف اشرف بوده), پس از يادكرد پاره اى از منابع و مصادر احوال آن فقيه والا مقام نوشته اند: (گردآورى احوال و آثار اين بزرگوار و استقصاء سخنان ارباب تراجم و سروده هاى شعرا نامدار در مدائح و مراثى ايشان در يك كتاب, از كارهاى بسيار مفيد و لازم است,…) (ص٣٠٦٦)
در نوشتارهاى محقّق محترم مكارم, ظرائف و دقائق فوق العاده مهمى هست و البته جز ثمره آگاهى وسيع و حدّت ذهن و تعهد علمى و قلمى وى نيست كه در تعابير و تصريحاتى موقع شناسانه و هوشمندانه جلوه گر شده است:
* در ذيل شرح حال (شيخ ناصيف يازجى), اديب بنام و شارح متنبّى, مى نويسند: (احوال و آثار اين مسيحى لبناني…) (ص٢٨٧٢) و بدين وسيله به بعض معاصران كه اصولاً با بى توجّهى و غفلت بسيارى از مسيحيان عرب را در رديف مسلمانان آورده و خلط مى كنند, توجّه مى دهند.٢٠
* در ذيل ترجمه (شيخ احمدرضا نبطيه اى شامى), صاحب فرهنگ بلند آوازه موسوم به معجم متن اللغه, مى نويسد: (براى آگاهى بيشتر از احوال و آثار اين دانشمند بزرگ كه از مفاخر جهان تشيع است…) (ص٢٩٧٥); بدينسان شيعى بودن شيخ احمدرضا را كه بسيارى از آن بى خبرند, يادآور مى شوند.
* در تعليقات گزارش حال (ابن ابوالضياف) مى نويسند: (…شايد تاريخ در مأخذ زركلى ـ چنان كه رسم نكوهيده بلاد عربى است كه تاريخشان اسلامى نيست ـ به ميلادى بوده…) (ص٣٠٦٨).٢١
* در جايى كه مرحوم معلّم نوشته بوده است: (مسلم صاحب صحيح) (ص٣٠٩٢), پيش از لفظ (صحيح), درون قلاب افزوده اند: (كتاب مشهور به); و بدين سان بار ديگر بر بى باورى شيعه به مدعاى اهل تسنن مبنى بر صحّت مطلق و خدشه ناپذير حديثنامه هاى بخارى و مسلم تأكيد ورزيده اند.٢٢
* وقتى در تعليقات شرح حال (شيخ عبدالمحسن كاظمينى(ره)), اديب نامدار سده چهاردهم, از معلقات الكاظميّ فى سعد زَغلول كه خيرالدّين زركلى در قاهره انتشار داده است, سخن به ميان آمده, افزوده اند: (شگفت آور است كه زركلى نه در ترجمه صاحب عنوان و نه در ترجمه سعد زغلول از اقدام خود در طبع و نشر معلقات ياد شده سخنى به ميان نياورده; لابد مصلحتى در اين كار ديده است!) (ص٢٨٢٠).
* در تعليقات شرح حال (قاضى بهلول بهجت زنگى زورى) كه مرحوم معلّم به عنوان يكى (از علماء بسيار منصف اهل سنّت و جماعت) مى شناخته (ص٢٩٠٨), محقّق افزوده است:
(ناگفته نماند كه قاضى محمّد بهلول در كتاب طبقات اعلام الشيعه…… به سبب استبصارش عنوان شده…) (ص٢٩١٢).
از عوارض سوء غلبه هنجارهاى باخترى بر ذهن و زبان محقّقان ما, يكى آن است كه اقتفاى سنن نگارشى و ويرايشى باخترى و فرو نهادن پسندهاى خودى و بومى و پيشينه مند, گاه نوشتارهاى ايشان را خشك و جامد و بى روح و فشرده و (ساندويچى) (و احياناً, از همين رهگذر: كم دقت) ساخته. در مؤلّفات محقّقان امروز, كمتر از ابراز عواطف و احساسات خبرى هست و ردّ پاى سوانح و احوال و سلوك علمى پژوهشگر در پژوهش او بر جاى نمى ماند. از اين رو ـ برخلاف نوشتارهاى قدما ـ خواننده همدوش و همراز و همگام پژوهنده, با وى سلوك نمى نمايد و كمتر هم در ساحت هاى (علم) و (تحقيق) با يك نويسنده همدلى پيدا مى كند.٢٣
تعليقات مكارم الآثار از اين حيث بر قاعده مختار قدماست و محقّق هيچ نكوشيده تا احوال و احساسات خود را از خواننده پوشيده بدارد و گام هاى عاطفى سلوك علمى اش را از ديده قلم نهان سازد. از همين روست كه مى نويسد:
* در ذيل احوال حاج حسين آقا ملك: (به هنگام اشتغال به نوشتن اين تعليقات, حسن نيت مرحوم ملك و مؤلّف كتاب و حسن توجّه دوستان فاضل بزرگوار آقايان حاج شيخ رسول جعفريان و ايرج افشار شامل حال و كافل احوال گرديده, پيك نامه رسان, مجلدات پايانى فهرست نسخه هاى خطى كتابخانه ملى ملك را… به هديّت آورد و… دانسته شد كه…) (ص٢٨٨٠ و٢٨٨١).
* در ذيل ترجمه (شيخ ابراهيم حمدى مدينه اى): (…از افاضات ربانيه در عيد اضحاى ذى حجه جارى (١٤١٩) دفتر يكم مجموعه گرامى ميراث حديث شيعه از سوى مركز تحقيقات دارالحديث (قم) به هديّت رسيد. در آنجا… صاحب ذريعه… در خصوص ديدار با صاحب عنوان… چنين گفته…) (ص٢٨٩٦).
* در ذيل ترجمه نسيم شمال: (به روز شنبه هفتم فروردين ماه جارى (٧٨) كتاب كلان سه جلدى تازه چاپ سيماى تاريخ و فرهنگ قزوين به دست آمد. در جلد دوم… پيرامون احوال و اشعار نسيم شمال سخن گفته و او را…) (ص٢٩٠٤).
* در ذيل ترجمه (سيّد جارجوى هندى): (…چند روزى پس از تحرير آنچه گذشت, يكى از برادران ايمانى و اصدقاء گرامى, در آدينه (١٣فروردين٧٨) جارى, واسطه فيض ربانى گرديده, بى خبر, كتابى بسيار ارزشمند به هديّت آورد كه در ترجمه صاحب عنوان حاضر گره گشا گرديده…) (ص٢٩١٧).
* در تعليقات سرگذشت (شيخ قاسم بن محمّد نجفى): (…از اتفاقات حسنه, در پنجشنبه بيستم شوال المكرم جارى (١٤٢٠) كه اين تعليقه را به انجام رسانيده بوديم, ناگهان صورت اجازه نامه صاحب عنوان براى فقيه بزرگوار مرحوم حاج مير محمّدعلى بن سيّد محمّد كاشانى در دسترس قرار گرفت. اين اجازه را چهل سال پيش از اين…) (ص٣١٠٦).
* در تعليقات نقد حال (ميرزا عليرضا تبيان الملك تبريزى): (شگفتا كه صاحب فرهنگ سخنوران هيچ آگاهى سواى نوشته الذريعة از اين همشهرى خود نداده است.) (ص٢٨٥٨).
* در تعليقات شرح حال (محمّد ظهور اللّه لكهنوى هندى): (…و چون ساعت ها از عمر عزيز صرف جستجو درباره اين عنوان شد در نتيجه معلوم گرديد كه پدران صاحب عنوان و زاهد هروى هريك جداگانه در دو مأخذ ياد شده شرح حال دارند اما نقل آنها در اين موضع مناسبتى و چندان فايدتى در بر ندارد.) (ص٢٧٥٨).
* در پايان تعليقات مفصل شرح حال (سيّد جارجوى هندى): (اين ضعيف را بيش از اين توان صرف عمر در اين باره ها نيست, واللّه المستعان) (ص٢٩١٨).
* در ذيل يك ارجاع متن مكارم: (چنين است به خط مرحوم معلّم كه پس از ساعت ها صرف وقت و اتلاف عمر ناپايدار, مأخذ را يافتيم…) (ص٣٠٦٥).
سخن فرجامين
در روزگارى كه دانش تراجم رجال, قرين انفعال گرديده است,٢٤ نشر دفتر هشتم مكارم الآثار را بايد ـ بحق ـ رخدادى بزرگ قلم داد و از اين كه در اين عصر پر شتاب و دژم, هنوز هستند كسانى كه بقاعده قدما كارهاى بقاعده كنند, و در تفصيل و اجمال, از التزام اصول تن نزنند, مسرور و مبتهج بود.
شادروان معلّم حبيب آبادى, اقبالى بلند و بختى مساعد داشت كه هرچند معمولاً (امثال اين بزرگان) ـ به تعبير خود آن مرحوم ـ به (جفاء رفقاء و عقوق اصفياء) دچار مى شوند (ص٢٨٣٥), نه تنها عزيزانه زيست, ثمره جد و جهد و غوص و خوض ساليان خود را نيز به يارى دوستى عزيز و حق شناس و حق گزار, مجال بروز و ظهور داد. آن ثمره, مكارم الآثار است, و آن صديق شفيق, حضرت علاّمه روضاتى, طابع٢٥ و محقّق و تكمله نگار مكارم.
علاّمه بى همال, استاد جلال الدّين همايى حق داشت كه روزى به استاد روضاتى فرموده بود: (معلّم از من خوشبخت تر بود), و در پاسخ استاد كه از چرايى آن پرسيده بودند, فرموده بود: (چون معلّم كسى چون شما را داشت كه به آثارش رسيدگى كند و مددكارش شود).
چه گواهى بر بخت بلند معلّم حبيب آبادى از اين صادق تر كه حتى بسيارى از مصنفات مؤلّفان طراز اول اسلامى و مفاخر بى همال جهان تشيع نيز بدين دقت و پاكيزگى كه مكارم الآثار تحقيق و آماده سازى شده است, تصحيح و نشر نشده; و تازه اگر صاحب اين قلم بر آن ثنايى خوانده است, بر اندازه وقوف و طاقت و استطاعت خويش خوانده, نه فراخور مآثر شايگان اين پژوهش نفيس.
ختام مسك و مسك ختام اين نوشتار را, به سيره مرضيه سلف صالح, حمد و نعت بارى و مدحت خاندان وحى(ع) قرار مى دهم و در اين مقام سه بيتى را از مرحوم شيخ كاظم بيذره٢٦ نجفى ـ كه شرح حال او در همين هشتمين دفتر مكارم الآثار آمده ـ باز مى نويسم:
(على اللّه فى كلّ الأمور توكّلى
وبالمصطفى المختار كُلُّ توسّلى
وليس بيوم الحشر لى من وسيلةٍ
اصون بها نَفسى ولا من معوّلى٢٧
سوى حبّ آل البيت بيت محمّد(ص)
نبيّ الهدى والمرتضى صهره عليّ)
(ص٣٠١٩)١. دفتر نخست اين شرح به سال ١٣٤١هـ.ش. در اصفهان چاپ و نشر گرديده است; و الباقى آن كه نوزده جلد ـ بل بيشتر ـ خواهد شد, هرچند هنوز به بياض نيامده, موادش فراهم و يادداشت هايش مهياست (اين همه را بايد ـ بحق ـ (حاصل اوقات) و دستاورد روزان و شبان استاد, قلم داد).
٢. مصراع دوم بيت مشهورى است كه به قولى از متنبّى و به قولى از ابوالعلاى معرّى است; و مصراع يكم آن, اين است: (بقيتَ بقاء الدهر يا كهفَ اهله).
٣. گفته اند: يكى از شاعران به قصد دريافت صله بر يكى از پادشاهان اموى وارد شد. آن پادشاه براى آنكه از توقع و تمنّاى شاعر رهايى يابد, بهانه اى پيدا كرد و گفت: تو در اشعار خود مكرر به باده نوشى و بعضى گناهان كبيره ديگر كه مستوجب حد شرعى است اقرار كرده اى و من ناگزيرم كه حد شرعى را بر تو جارى سازم. شاعر گفت: گويا شما قرآن نمى خوانيد زيرا خداوند در قرآن فرموده است: (والشعراء يَتَّبعهُم الغاوون ـ ألَم تَرَ أنَّهُم فى كُلّ وادٍ يَهيمون ـ وأنّهم يَقولون مالايَفعلون) و سپس سرود:
نحن الأُلى جاء الكتابُ مُخبِراً
بِعفاف أنفُسِنا و فِسق الألسُن
(يعنى: ما آن كسانيم كه قرآن از عفاف جان ها و فسق زبان هامان خبر داده است!). پادشاه هم كه در پاسخش درمانده بود, به ناچار او را برخوردار كرد! (نقل به تلخيص و تحرير از: حاصل اوقات, احمد مهدوى دامغانى, چاپ اول, ص٨٧٩).
از باب (الكلام يجرّ الكلام) بد نيست اشاره كنم كه ابونواس هم استشهادى شيطنت آميز به (يقولون مالايفعلون) دارد (ر.ك: معجم الأدباء, ياقوت, تحقيق احسان عباس, ط. دارالغرب الاسلامى, ص٢٧٩١; و: اخبار ابى نواس, ابن منظور, ط. دارالفكر [ملحق الأغانى, تحقيق مهنّا], ص١٢٤ و١٢٥).
٤. آقاى دكتر على اصغر حلبى در پيشگفتار يكى از تأليفاتش مى نويسد:
(عادت برخى از نويسندگان اين است كه تا مطلبى را كاملاً و تا حدّ وسع تحقيق نكرده اند, خامه بر نامه نمى نهند; اما عادت اين ضعيف چنان است كه وقتى درباره موضوعى چارچوب نسبتاً درست و مناسبى فراهم سازم دست به نگارش مى برم و به صورت رساله اى چاپ مى كنم تا اگر دانسته ها و يافته هايم افزون تر شد, در چاپ بعدى آن را تكميل كنم. ……. تاى تونگ [Tai Tung] نويسنده تاريخ خط چينى در سده سيزدهم ميلادى مى گويد: اگر مى خواستم آن اندازه منتظر بمانم كه كتابم كامل شود, هرگز از نوشتن اين كتاب فارغ نمى شدم) (مبانى عرفان و احوال عارفان, چاپ اول, ص١٠و١١).
سخن, همان سخن مشهور منقول از عمادالدّين كاتب سپاهانى است كه آدمى هرگاه در نوشتار پيشينش نظر كند, ميل به استدراك و اصلاح و تغيير دارد.
طرفه آن كه در همين مكارم الآثار (كه از دقت و بيش كوشى مصحح محترم آن سخن ها رفت و خواهد رفت ـ ان شاءاللّه), مصحح دمى از استدراك و اصلاح و تجديدنظر باز نايستاده است و نه تنها افزونه هاى بسيار بر مجلدات پيشين فراهم ساخته, مقارن طبع و نشر دفتر هشتم هم, دو نكته استدراكى بر افزوده كه ما در اينجا, هم براى اطلاع خوانندگان مكارم و هم چونان گواهى بر صحت مدعاى پيشين, اين دو افزونه استدراكى را ـ كه از خط مبارك مصحح استنساخ كرده ايم ـ مى آوريم; وللّه دَرُّه:
الف. توضيح پيرامون عنوان شماره (١٦٦٥) در جلد هشتم مكارم الآثار:
در سطر نخست, اسامى پدران مرحوم سيّد محمّدتقى قمى مطابق با مآخذ ياد شده در متن و جاهاى ديگر است كه از مقدمه الدّرّة البيضاء به قلم برادر بزرگوار آن مرحوم نقل كرده اند, و آنچه در پاورقى دوم (ص٢٨٢٧, س١٠) ديده مى شود, نص صريح (نقباء البشر, ص٧٩١) مى باشد.
ديگر اين كه: در (مختار البلاد: ص٢٦٤, ط١) در شرح حال آقا سيّد زكريا قزوينى گويد: (حجةالاسلام آقاى حاج آقا حسين طباطبائى قمى زوجه اوليه اش صبيّه آن مرحوم بود).
ب. استدراك در جلد هفتم مكارم الآثار, ص٢٤٧١, بين سطر ٦ ـ٧: (پس از به خط مؤلّف و پيش از مرحوم حاج سيّد احمد) افزوده شود:
آگهى ترحيم ياد شده راجع به مرحوم حاج سيّد احمد طباطبائى قمى ـ يكى از فرزندان گرامى آيةاللّه العظمى حاج آقا حسين قمى ـ است كه در مشهد مقدس وفات يافته و مجلس ترحيم در مسجد بازار تهران ـ نه در مشهد ـ اعلان شده است. و عموى متوفى كه همنام ايشان بوده و به نوشته (نقباء البشر, شماره ٢٧٣) در سال (١٣٣٤ق.) وفات يافته; مرحوم… (پايان استدراكيه علاّمه روضاتى ـ دام مجده).
٥. اين كتاب را احسان عباس در سال هاى اخير تحقيق كرده و (دارالغرب الإسلامى) به طرزى دلاويز طبع و نشر نموده است.
علاّمه سيّد محمّدرضا حسينى جلالى از براى آن, فائت و مستدركى مهم ساخته است كه در مجله تراثنا (ش٢٩) به طبع رسيده و در اين مستدرك, صد وده مورد از اثبات شيعه اماميه ياد شده است.
٦. هرچند موجب اطالت است, از غايت حلاوت و نهايت فائدت اخلاقى و فرهنگى و احياى نام و ياد اهل مآثر و مكارم, خواننده محترم بر من خرده نخواهد گرفت كه توجّه او را به نقلى ديگر از فتوت خداوندگاران كتاب و كتابخانه جلب كنم; و آن اشارت استاد محمّد الكاظم (شيخ محمّدكاظم محمودى) است كه در (خاتمه المطاف) [تلخيص] مجمع الآداب (ط. طهران, ج٥, ص٦٥٣) مى نويسد:
(…وينبغى لنا أن نتقدم بالشكر الجزيل لفضيلة العلامة الأستاذ السيّد عبدالعزيز الطباطبائى حيث كان تحقيق هذا الكتاب باقتراحه ابتدائاً و ساندنى فى مراحل مختلفة من امر التحقيق و وفّر لى نسخته الخاصة المطبوعة وجعلها تحت تصرّفى مع شدة حاجته إليها).
امروز تنها مى توانيم گفت: خداوند پايگاه آن جهانى محقّق طباطبايى را والاتر فرماياد و ما را از براى گنجايى چنين مكرُمَت ها سينه اى گشاده كرامت كناد!
٧. تجارب السلف (نسخه برگردان دستنوشت مورّخ ٨٤٦هـ.ق), به اهتمام امير سيّد حسن روضاتى, اصفهان, ١٣٦١هـ.ش, ص٤.
٨. اين سخن از مولانا اميرالمؤمنين امام على(ع) است كه خطيب در الجامع لأخلاق الراوى و قرطبى در جامع بيان العلم روايت كرده است. ر.ك: آداب المتعلمين, تحقيق: السيّد محمّدرضا الحسينى الجلالى, ط١, ١٤١٦هـ.ق, شيراز, ص١١٢.
٩. بيت, آن گونه كه در ياد مانده است از اديب پيشاورى است و هم اكنون نه به ديوان آن مرحوم دسترسى دارم, و نه به حافظه نخ نماى پُر اضطراب خود, اعتماد; فسبحان مَن لايَسهو!
١٠. اينگونه حافظه هاى خارق العاده ـ على الظاهر ـ در دنياى قديم بيشتر بوده و بجاست خواننده محترم براى كاهش استبعاد هم كه شده به سخنانى از اديب و مورّخ بنام و قرآن پژوه فقيه و محدّث نسّابه و حكيم اخترشناس بيهق در سده ششم هجرى, على بن زيد بيهقى, مشهور به (ابن فندق) و (فريد خراسان), توجّه كند. او مى نويسد:
(وقد يوجد مَن أعطى اللّه له قوة حافظة يضبُط ويُحرز ما سمع.
وكان فى زماننا الأمير العالم عليّ بن منتجب الملك محمّد بن ارسلان(ره) يحفظ ما يسمع من الفضائل والحكايات المنثورة, حتى انّ الحكيم ابن التلميذ النصرانى قرأ عليه ـ بين يدى الوزير محمّد بن ابى توبة ـ سفراً من الإنجيل مرّة فحفظه الامير عليّ و اعاده.
وكان فى الزمن الماضى واحد يحفظ ما يسمع مرة, وابنه يحفظ ما يسمع مرتين, وغلامه يحفظ مايسمع ثلاث مرّات; فأنشد واحد قصيدةً, فقال ذلك الحافظ للحاضرين: هذه القصيدة لى, وأنا أحفظها, وابنى وغلامى. فقرأها فسمع ابنه هذه القصيدة مرّتين فأنشدها فسمع غلامه هذه القصيدة ثلاث مرّات فأنشدها.
وكنتُ فى عُنفوان الشباب احفظ قطعة من اشعار الجاهليين اذا سمعتُها مرّتين.
وكان بزماننا بنيسابور حكيم استعار كتاباً فى اصفهان وتأمله عشر مرّات وحفظه, وعاد إلى نيسابور وكتبه مِن املاء قُوّة الحافظة. ثم قُوبلت النسختان فما وُجِد بينهما كثير تفاوت.)
(معارج نهج البلاغة, تحقيق اسعد الطيّب, ص١٤٧ و١٤٨).
از آيت هاى حفظ و يادسپارى در اين روزگاران اخير ـ كه بسيارى از افاضل, حكايت هاى شيرين و نادره هاى شگفت از اين خصيصه وى گفته و نوشته اند ـ مرحوم استاد علاّمه بديع الزمان فروزانفر بود كه خدايش بيامرزاد.
نگارنده اين سطور خود از استاد پرويز اتابكى شنيده (و گويا در هيچ جا مسطور نديده) كه مرحوم فروزانفر در لبنان مهمان يكى از فضلا (ظ. از نصارى) بود و بانوى سراى ميزبان ـ كه خود اهل فضل بود ـ با مرحوم فروزانفر از سفرنامه ابن بطوطه سخن در پيوست و فروزانفر, به مناسبت و بى استحضار پيشين, مطولاتى از سفرنامه ابن بطوطه را از بَر خواند و جميع حاضران را غرق حيرت ساخت.
استاد اتابكى ـ كه خود در آن ضيافت حضور داشته است ـ مى فرمود: اينجا يقين كردم آنچه استاد ـ در موارد مشابه ـ مى خواند به اتكاى همين حافظه نيرومند است و نه آمادگى قبلى و يا ـ العياذ باللّه ـ دسيسه خودنمايانه (نقل به مضمون).
١١. و در اين ميانه, بهتر آن كه مذهب راقم اين سطور ـ اگر محلى از اعراب داشته باشد ـ و مذهب عموم اهل قبله همان باشد كه مولانا محسن فيض كاشانى پس از تفحّص حال طوائف مختلف اختيار فرمود و نوشت: (نه متكلمم و نه متفلسف و نه متصوفم و نه متكلف, بلكه مقلد قرآن و حديث و تابع اهل بيت…, از سخنان حيرت افزاى طوايف اربع ملول و بر كرانه, و از ماسواى قرآن مجيد و حديث اهل بيت [و] آنچه بدين دو آشنا نباشد بيگانه) (ده رساله فيض, تصحيح رسول جعفريان, چاپ اول, ص١٩٦). ايدون باد!
١٢. لؤلؤ و مرجان, تحقيق و ويرايش حسين استادولى, دارالكتب الاسلاميه, چاپ دوم, ١٣٧٩ش, ص١٦٠ و١٦١.
درباره حالات آن مرحوم, همچنين ر.ك: چهل سال تاريخ ايران (المآثر والآثار), به كوشش ايرج افشار, چاپ اول, اساطير, ج١, ص١٨٩.
١٣. لؤلؤ و مرجان, همان.
١٤. به قول علاّمه سيّد محمّدحسين حسينى جلالى, تنها خطبا بر اين كتاب اعتماد كرده اند (ر.ك: فهرست التراث, ج٢, ص١٦٦); و مرحوم حاج ميرزا حسين نورى در لؤلؤ و مرجان (تحقيق استادولى, ص١٦٠) مى گويد: (…براى جماعت روضه خوانان ميدانى وسيع مهيا نمود كه هرچه كميت نظر را در آن بتازند به آخر نرسانند و در بالاى منابر با نهايت قوت قلب مستند ذكر كنند كه: فاضل دربندى چنين فرموده.)
١٥. نمونه را ـ در باب قسم پر دامنه اخير ـ فاضل دربندى به درازناى هفتاد ساعته براى روز عاشورا قايل شده و انگاشته: (آن همه وقايع نشود مگر در آن مقدار زمان); و مرحوم محدّث نورى سخت از اين راى و طرز تلقى او استعجاب فرموده و گفته: (از اين فقره پى به سليقه ايشان بايد برد) (ر.ك: لؤلؤ و مرجان, تحقيق استادولى, ص١٦١) و حتى يكى از طابعان لؤلؤ و مرجان به نحوى وهن آميز در هامش كتاب در اين باب بر فاضل دربندى تاخته است (ر.ك: تحريفات عاشورا [لؤلؤ و مرجان]و تحقيق و تعليق: مصطفى درايتى, قم: احمد مطهرى, ١٣٧٩ش, ص٢٥٢); حال آن كه متعقلى سترگ چون علاّمه طباطبايى, ولو آن كه اين مطلب را نپذيرد, چنين واكنش تندى از خود نشان نداده است (ر.ك: در محضر علاّمه طباطبايى, محمّدحسين رخ شاد, چاپ اول, ص١١٢).
افزون بر اين, امثال مرحوم فاضل دربندى براى طرح چنين احتمال يا اعتقادى ـ خواه نفس مدعا را بپذيريم يا نه ـ بر يك زمينه استوار تاريخى تكيه كرده اند; و آن, (خرق عادت)هاى مختلف و مكررى است كه با واقعه عاشورا رخ نموده و در كتاب هاى فريقين بازتابى وسيع يافته (نمونه را, ر.ك: مناقب آل ابى طالب(ع), ابن شهرآشوب, ط. دارالاضواء, ج٤, ص٦١ ـ٧٢; و: الحسين(ع) سماته وسيرتُه, السيّد محمّدرضا الحسينى الجلالى, دارالمعروف, ط.١, ص١٨٨ـ١٩٠; و: يوم الطف, هادى النجفى, ط١, ١٤١٣ق, ص٢٧١ـ ٢٧٥ و…)
نويسنده اكسير العبادات خود تصريح فرموده است كه در چنين چارچوبى, اعتقاد يا احتمال خرق عادت زمانى را طرح كرده و مى بينيم كه مدعاى او چندان هم كه به نظر بعض فضلا غريب رسيده است, غريب نيست.
بارى, مهم تر از اين بحث مصداقى, يك بحث مفهومى است و آن اين كه:
يكى از وظايف عالمان دينى پيراستن گزافه ها و خرافه ها از چهره ديانت است و همواره دانشوران روشن بين بدين مهم قيام كرده اند.
١٦. از مؤلّفات چاپ نشده محقّق محترم مكارم الآثار تعليقات مبسوط و محقّقانه او بر دوره الذريعه و طبقات اعلام الشيعه است كه اى كاش روزى طبع را به زيور خويش بيارايد!
١٧. خوب است خوانندگان, شرح اين ديد و بازديد را بخوانند و نيز تصريحات خود حاج ملاهادى را در آثارش ببينند, و آنگاه پى ببرند نمايشى كه چند سال پيش در (سيما) نشان داده شد و بر مبناى داستان اين ديد و بازديد نوشته شده بود, چقدر سخيف و دور از واقع است.
١٨. لااقل براى تنبيه خويشتن, دوباره مى نويسم: (به شرط امانت و اهليّت).
١٩. قاعدتاً به همان شرط پيشگفته.
٢٠. در نوشته هاى عصر پهلوى اول و دوم هم, گروهى از نويسندگان مطلع, حدود و ثغور الفاظ را بيشتر پاس مى داشتند, و نمونه را, ميان (مرحوم) (مثل: مرحوم قزوينى) و (مأسوف عليه) (مثل: مأسوف عليه پروفسور نيكلسون) فرق مى نهادند, ولى امروزه, قدرى از رهگذر (تسامح و تساهل) كذايى معهود, و بيشتر به سبب بى اطلاعى و هرج و مرج رسانه اى, مراعات چنين ظرافت ها شاذ و نادر شده است!
٢١. قابل توجّه همه ما و كسانى كه ورد زبانشان (قرن بيستم و بيست ويكم) است و نه (قرن چهاردهم و پانزدهم) (كه موافق گاهشمارى اسلامى است).
… از بى مبالاتى هاى زيانمند و ناپسند سال هاى اخير, اطلاق نام كتاب مقدس بر (انجيل و تورات محرّف متداول) است كه دست هاى آلوده غرضمند در آن تصرّف كرده و منكراتى خلاف شرع و مروت در آن داخل ساخته است!
شگفتا از مركز پژوهش هاى (دفتر تبليغات اسلامى حوزه علميه قم) كه در مقدمه تحقيق جديد سعدالسعود للنّفوس (بوستان كتاب قم, ١٤٢٢ق, ص٢٩) بى التفات و از سر مسامحت بنويسد: (الكتب المقدسة المتوفرة لدينا نقلنا عنها مباشرة كالتوراة واناجيل متّى و لوقا و يوحنّا…)!؟
حال آن كه فقهاى عظام در كتاب متاجر به ما آموخته اند از مصاديق (كتب ضلال), انجيل و تورات (يعنى همين انجيل و تورات تحريف شده متداول, و نه آن دو كتاب آسمانى و محترم اصلى) است. ر.ك: القاموس الجامع للمصطلحات الفقهية, الغديرى, بيروت, ط١. ١٤١٨هـ.ق, ص٤٧٢; و: التنقيح الرائع, الفاضل المقداد, تحقيق الكوه كمرى, قم: مكتبة آيةاللّه المرعشى, ط١, ١٤٠٤ق, ج٢, ص١٢; و: منهاج الصالحين, السيّد الخوئى, ط٥, ج٢, ص١٤ (المكاسب المحرمه, مسألة٣٣) و….
٢٢. ابن ابى طيّ حلبى در گزارش حال (عبدالرحمن بن احمد بن حسين بن احمد بن ابراهيم بن فضل خزاعى نيشابورى) گفته:
(حدّثنا شيخنا رشيدالدّين [يعنى: ابن شهرآشوب]: كان فى مجلسه اكثر من ثلاثة آلاف محبرة مستملى, وكان اذا قيل له: هل جاء فى الصحيحين؟ قال: ذرونى من المكسورين!…) (مقالات تاريخى, رسول جعفريان, ج٧, ص١٣٩).
صاحب اين قلم نيز معمولاً مى نويسد: (حديثنامه بخارى) و (حديثنامه مسلم) و زبان خويشتن را به كاربرد لفظ (صحيح) گرانبار نمى كند تا ـ ان شاءاللّه تعالى ـ مصداق اين سخن نباشد كه:
قولى به سر زبان خود بربَستى
فردا كُنَدَت خمار كامشب مستى!
٢٣. به قول استاد بهاءالدّين خرمشاهى, در يك گپ و گفت دوستانه: قديمى ها كتاب را با معرفى خود و در واقع با (چاق سلامتى) با خواننده آغاز مى كردند; در پايان هم (خاتمة الكتابه) يا (خاتمة الطبع) مى نوشتند و به عبارتى, محترمانه با خواننده وداع و روى بوسى مى كردند و اى بسا داد وستدهاى عاطفى كه در اين ميانه صورت مى گرفت; ولى امروزه كتاب ها معمولاً بى سلام شروع مى شود و بى خداحافظى به پايان مى رسد و…. (نقل به مضمون)
مى گويم: استاد خرمشاهى با توجّه به همين معنا, معمولاً براى كتاب هاى مهم شان, به شيوه قدما, (خاتمة الطبع) و… مى نويسند.
٢٤. تعبير را از مرحوم اعتمادالسلطنه اقتباس كرده ام.
٢٥. خواننده دقيق النظر مى داند كه (طابع) را در اينجا در معناى اصطلاحى خاص ـ و نه معناى لغوى ـ به كار برده ام. اين همان معناى اصطلاحى است كه برخى فضلا چون شادروان علاّمه محمّد قزوينى هم به كار برده اند.
از براى اين كاربرد و چون و چند آن, ر.ك: يادگارنامه حبيب يغمائى, زير نظر غلامحسين يوسفى و…, تهران, ١٣٥٦ش, ص٣٦٨.
٢٦. (بيذره ـ بموحّدة ومثنّاة تحتيّة وذال معجمة وراء مهملة مشدّدة) (مكارم, ج٨, ص٣٠١٨); (مرحوم شيخ كاظم… مشهور به بيذرّه بود, و در وجه تسميه اش بعضى گفته اند كه براى شباهت داشتن او است ـ از بابت كوچكى جثه و تندى حركت و زيركى و ذكاوت ـ به نوعى از گنجشك هاى كوچكى كه اين اسم را دارند, و مؤلّف معجم [يعنى: معجم ادباء الاطباء] فرمايد: به عقيده من اين كلمه محرف ابى ذرّ است, زيرا وى در تمسّك به امور شرعيه و امر به معروف و نهى از منكر مانند ابوذر صحابى مى بود, انتهى.) (مكارم, ج٨, ص٣٠١٩).
٢٧. چنين است در متن مطبوع, (معوّلى) به ياء.
(ناگفته نماند در ديگر نقل قول هايى كه از متن مكارم كرده ايم, لزوماً به رسم خط و سجاوندى طابع پاى بند نبوده ايم).